دفتر خاطرات

درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند معني کور شدن را گره ها مي فهمند

سلامممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبید چه خبرا ممنونم که به وبلاگ سر میزنید

امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد

این وبلاگ درست کردم مخصوص خودم تنها

منتظرتون هستم حتما بیاید بانظرهای خوبتون خوشحالم کنید....

راستی پروفایل فعال برید ببینید

یادتون نره حتما نظر بزارید وگرنه 

 ناراحت میشم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 13:48 توسط یک قلب عاشق(s)|

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام ” روکی ” ، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد .

کلبه ی ما نه اتاقی داشت ، نه اسباب و اثاثیه ای ، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال که نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سال های پیش شده بود ، بیشتر از همیشه پول گرفتیم .

یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشان مان داد . همه با چشم های هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم ، حالا که کمی پول داریم ، این هم خیلی خوشگل است . ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم ، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد .
آفتاب نزده باید حرکت می کرد ، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود ، یعنی یک روز پیاده روی ، تازه اگر تند راه می رفت .
 سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم ، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم .

وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی … ، تو همیشه می گفتی من خوشگلم ، واقعاً من خوشگلم !
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی می زد با آن صدای کلفتش گفت : آره منم خشنم ، اما جذابم ، نه ؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان ، واقعا چشم هام به تو رفته ها !
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشم های ور قلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو این طوری می بندم خیلی بهم میاد !
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم . می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش کرده بودم .
وقتی تصویرم را در آینه دیدم ، یکهو داد زدم : من زشتم ! من زشتم ! بدنم می لرزید ، دلم می خواست آینه را بشکنم ، همین طور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم ، همیشه همین ریختی بودی .
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم ، همیشه دوستت داشتم .
- ولی چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی !
سال ها از آن قضیه گذشته ، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است .
آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری ؟
و او در جوابم می گوید : بله .
و وقتی از او می پرسم که چرا دوستم داری ؟
به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم …

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 17:48 توسط یک قلب عاشق(s)| |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 19:45 توسط یک قلب عاشق(s)| |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 12:19 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام بر همگی بچه ها یه

رفتم سونو بهم گفتن بچت دختر 

قربونش برم عزیزم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 14:57 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام بر همگی امیدوار حال همتون خوب باشه

ولی حال من اصلاخوب نیست 

حتما میپرسد واسه چی چون امروز تولدم هیچکس بهم تبریک نگفت

چون همه رو دارم هیچکس ندارم 

پس خودم به خودم تبریک میگم 

تولد خودم مبارک

نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 12:46 توسط یک قلب عاشق(s)| |

 

uo

 

سخـــــــــتــی تــنهــایی را وقتـــــی فــــهمیـــدم
کــ ــه دیــدم مترسکـــــ

بـه کــلاغ میــ ــگویــد:

هرچــقدر دوستـــ ــ داری نوکــ بزن

فقـــط تنهــام نــذار!

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 21:47 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام بر همگی سلا م به تموم کسی که این مدت تنهام نذاشتم

حوصله ندارم حوصله هیچکس هیچ چیز ندارم میخواهم چندروز ننویسم 

میخوام یه چندروزی نباشم خسته ام 

ولی شما نظرتون واسم بزارید

باهتون سر میزنم ممنون مرسی

نمیگم خداحافظ میگم به امید دیدار چون دوباره میخوام برگردم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 16:9 توسط یک قلب عاشق(s)| |

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و....  چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند . گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار....


نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 22:21 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام برهمگی دوستان گلم 

عیدتون مبارک


نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 17:41 توسط یک قلب عاشق(s)| |

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 21:50 توسط یک قلب عاشق(s)| |


مرا حبس کن در آغوشت... من:... برای حصار بازوان تو . مجرم ترین زندانی ام!..

...................................................................................

مهم بودن خوب است ... 

اما خوب بودن مهمتر است

....................................................


امشب باز خواب ازچشمانم ربوده است یادتو
من ماندم و هجوم خاطرات گذشته
من ماندم و مرورهزارباره رویاهای آینده 
ومن به تومی اندیشم 
تویی که تمام خاطرات گذشته و تمام رویاهای آینده منی
تویی که همه کس و همه چیزم شده ای

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 11:46 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام برهمگی شرمنده چند روز نبودم
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 20:31 توسط یک قلب عاشق(s)| |

یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …
دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد … دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :
“اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 20:11 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام بچه ها من امدم ا  یه خبر دست اول هرکی میخواهد بدونه 

برهادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 18:13 توسط یک قلب عاشق(s)| |

بابا نان نداد

بابا به خاطر نان جانش را داد

و دیگر هیچ وقت به خانه باز نگشت

ولی آن مرد با الگانس آمد همان که حتی نصف بابا

هم برای نان سگ دو نزد...

معلم چرا هیچ وقت از بابای من حرفی نزد..!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 12:29 توسط یک قلب عاشق(s)| |

بابا نان نداد

بابا به خاطر نان جانش را داد

و دیگر هیچ وقت به خانه باز نگشت

ولی آن مرد با الگانس آمد همان که حتی نصف بابا

هم برای نان سگ دو نزد...

معلم چرا هیچ وقت از بابای من حرفی نزد..!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 11:16 توسط یک قلب عاشق(s)| |

مردم شهری که همه در آن می لنگند..

به کسی که راست راه میرود می خندند..!

(انسان عادت دارد چیزی را که نمی فهمدمسخره میکند)

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 21:0 توسط یک قلب عاشق(s)| |

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند.   زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.  

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.   یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.   در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»  

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.  بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.  

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند.   همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»  

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»   در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 19:28 توسط یک قلب عاشق(s)| |

خوشا آنانکه الله یارشان بیبحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازندبهشت جاودان بازارشان بی

***

دلم میل گل باغ ته دیرهدرون سینه‌ام داغ ته دیره
بشم آلاله زاران لاله چینمبوینم آلاله هم داغ ته دیره
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 18:53 توسط یک قلب عاشق(s)| |


عشقم امید جان تولدت مبارک نفسم

1392/11/9

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 12:26 توسط یک قلب عاشق(s)| |

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 21:15 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام ممنون که به همیگی که تو این مدت به یادم بودن فراموشم نکردن

فردا روزی که یک ماه دارم لحظه شماری میکنم

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 12:30 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام بر همگی که این چندروز من فراموش نکردن به یادم بودم

تا تولد عشقم 

که خودتون خبر دارید6روز دیگه مانده

شرمنده من اینترنت قطع بود نتونستم بیام

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 18:14 توسط یک قلب عاشق(s)| |

21روز تا 

تولد عشقم امید جان

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 12:57 توسط یک قلب عاشق(s)| |

22روز مانده تا

تولدعشقم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 16:7 توسط یک قلب عاشق(s)| |

قـــلب  من...

دموکراتیــک ترین دولت دنیاسـت.

آنقدر که تو را نیز همچون خودم از ته دل دوسـت میدارد.

23روزتاتولد عشقم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 20:36 توسط یک قلب عاشق(s)| |

به سلامتیه زنجیری که صدسال زیربرف و بارون می مونه می پوسه ولی از هم جدا 

نمیشه . امیدوارم بمونیم . بپوسیم ولی ازهم جدانشیم .
..........

24روز تاتولد عشقم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 12:58 توسط یک قلب عاشق(s)| |

همه میگن عشق یعنی دوست داشتن . . . 

اما من میگم عشق یعنی یکی مثل تو داشتن . . .

  
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 12:55 توسط یک قلب عاشق(s)| |

سلام بر همگی

24روز مانده 

چه کسی میگوید گرانی شده است؟

دوریارزان است!                     دل ربودن ارزان،                دل شکستن ارزان

دوستی ارزان است،               دشمنیهاارزان،                چه شرافت ارزان 

تن عریان ارزان                      آبروقیمت یک تکه نان  ودورغ از همه چیزارزان تر

قیمت عشق جقدر کم شده است

کمتر از اب روان 

                              وچه تخفیف بزرگی خورد بر قیمت هر انسان  

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 17:29 توسط یک قلب عاشق(s)| |

Design By : Mihantheme